نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
فعلا چيز خاصي نيست!
 
 
 
 
 
 

               

فعلا چيز خاصي نيست!

 

صفحه اصلی

بايگانی نوشته ها پست الکترونيک

چهارشنبه، 22 فروردین، 1386

نقل مکان

من خیلی وقته که به خونه ی دیگه ای رفتم. اینجا باقی میمونه چون گذشته ای از من رو همراه خودش داره...

آدر س خونه جدیدم: http://hsnpe.blogfa.com/

پيام‌هاى ديگران

جمعه، 31 شهریور، 1385

کنکور

سلام،

سلامی بر پایان، پایانی برای آغاز، آغازی امیدوارکننده،

آغازی برای خط کشیدن بر پایان،

چه هیجانی دارد رسیدن به آغاز، آغازی که برای رسیدن به آن سعی و کوشش و جهدی فراوان لازم است، چونان که رساندن این آغاز به پایان نیز سعی و کوشش می خواهد.

امیدوارم که این 9 ماه که فرصتی بود برای ایجاد تحول با سعی و کوشش به سرانجام خود برسد، که گرچه به هدفی که به امیدش قدم در ابتدای راه گذاشتم نرسم نیز زحمت خود را اگر چه کم کشیده ام، ولی هیچ گاه حسرت نمیخورم و نخواهم خورد حتی اگر به هدفم نرسم که اگر تلاش کرده باشم، همواره فرصتی دوباره و یا راهی دیگر وجود دارد.

راهی به بلندی عظم انسانها، به بلندی قلل مرتفع، به وسعت روح آدمی، به وسعت دریا، راهی که اگر بیراهه هایی نباشد دیگر راه نیست، راهی که باید، باید با یقین هرچند به غربت عشق در آن قدم گذارد و پیمود و اگر توانست به سرانجام رساند.

راهی که در آن هر کس به فکر خودش است اگر چه ما به دیگران فکر کنیم.

82.4.8

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این نوشته رو عیناً از دفتری نقل کردم که 3-4 سال پیش مورد استفاده ی من بود، هم اون دفتر و هم این نوشته مربوط به دورانی میشه که برای کنکور درس میخوندم، این نوشته رو اون موقع، چند روز قبل از کنکور نوشتم، ...

حال، سه سال از دوران دانشجویی من گذشته، در مقابل خودم مثل اون موقع یه آزمون می بینم، اینبار در سطحی بالاتر که حدود 5 ماه تا رسیدن بهش فاصله دارم، امیدوارم به حدی تلاش کنم تا چند سال بعد از اون آزمون که به پشت سر نگاه میکنم،  در موقعیتی مثل حال نباشم، .....

به امید آنکه که اراده ی من بر من تنبل فایق آید.

85.6.30

پيام‌هاى ديگران

شنبه، 25 شهریور، 1385

من

چند سال پيش يه حکايتي رو از ابوعلي سينا شنيده بودم، به اين مضمون که؛

 در پاسخ يک نفر که ازش پرسيده بود براي اينکه مثل تو بشم چي کار بايد بکنم؟، گفته بود که من  سعي کردم به امام جعفر صادق برسم، شدم ابوعلي، حالا اگه تو مي خواهي به من برسي بايد بسته به ميزان تلاشت کسي فراتر از من رو در نظر بگيري!

اين حکايت جزء مطالبي است که هر چند وقت يکبار به يادشون مي افتم و در موردشون فکر ميکنم و سعي ميکنم ازشون کمک بگيرم،

 چند روز پيش که دوباره به ياد اين حکايت افتادم، در جنبه ي متفاوتي از خودم هم  تونستم مصداقشو پيدا کنم ، يادم افتاد هر وقت که هدفي براي خودم تعيين ميکنم، بسته به تلاشي که در موردش مي کنم، به سطحي پايين تر از اون هدف ميرسم، در واقع کم کاريهايي و سستي هايي که ميکنم، باعث مي شه که به سطح پايين تري از اهداف و آرزوهام برسم و گاهي اوقات هم باعث شکست مي شه،

همه ي اينها باعث شده که من بيشتر فکر کنم، هر دفعه سعي ام رو بيشتر کنم، گرچه هنوز به سطح بالايي نرسيدم، ولي هر کدوم از اين تجربه ها مثل يه پله براي بالا رفتن، کمکم مي کنه.

قبلاً هر موقع به موقعيت کساني که به نظرم بالاتر از من هستن فکر ميکردم، متوجه نمي شدم که اونها هم در مورد خودشون مثل من در مورد خودم فکر ميکنن،

-                   اگه بيشتر زحمت بکشم،

-                   اگه کمکاري نکنم،

-                   اگه سعي بيشتري براي استفاده از امکانات و شرايطم بکنم،

و صد تا اگر ديگه که براي اکثر ماها وجود دارن، فقط طرز برخورد ما با اين اگرها فرق ميکنن،

 کساني که سعي ميکنن کاري کنن که اين اگرها براشون در سطح بالاتري ايجاد بشه و مرحله مرحله با سعي و تلاش بيشتر خودشون رو بالاتر ميکشن، به نظر کساني که در سطوح پايين تر تلاش ميکنن و يا حتي تلاش نميکنن آدمهاي موفقتري و شايد خوش شانس تري ميرسن،

با کمي ديد واقع بينانه نسبت به خودمون و ابعاد مختلف وجوديمون، ضمن اينکه مي تونيم تصميمات بهتري بگيريم، نيروي محرکه اي هم براي خودمون ايجاد مي کنيم که بهمون کمک ميکنه، اگه از اين عوامل بتونيم بهره ببريم، احساس بهتري در مورد خودمون پيدا ميکنيم.

در آخر، جمله اي رو ميارم که نمي دونم از کيه، ولي جزء جمله هايي است که يادآوري هر از چند وقت يکبارش ميتونه کمکي باشه؛

حال که از هر چيز بهترين را در اختيار ندارم، از هر چيز که در اختيار دارم بهترين بهره را ميبرم.

۸۵/۶/۲۵

 

پيام‌هاى ديگران

شنبه، 31 تیر، 1385

دلم گرفته

     تحمل بی خبری خیلی سخته

  شاید ...

          

پيام‌هاى ديگران

چهارشنبه، 21 تیر، 1385

مرداد

ما بدهكاريم
به كساني كه صميمانه ز ما پرسيدند
معذرت مي خواهم چندم مرداد است ؟
و نگفتيم
چونكه مرداد
گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است

                        حسين پناهی                       

پيام‌هاى ديگران

شنبه، 16 اردیبهشت، 1385

عین شین قاف


حرف كه مي‌زني

 من از هراس طوفان

زل مي‌زنم به ميز

به زيرسيگاري

به خودكار

تا باد مرا نبرد به آسمان.

 

لبخند كه مي‌زني

من
 ـ عين هالوها ـ

زل مي‌زنم به دست‌هات

به ساعت مچي طلايي‌ات

به آستين پيراهن ا‌ت

تا فرو نروم در زمين.

 

ديشب مادرم گفت تو از ديروز فرورفته‌اي

در كلمه‌اي انگار

در عین

در شين

درقاف

در نقطه‌ها.

 

مصطفی مستور

پيام‌هاى ديگران

چهارشنبه، 9 فروردین، 1385

درد

نمي دونم، …. ، چرا؛ مي دونم،

مي دونم که من تو يه موقعيت سخت قرار ميگيرم يا برام موقعيتي پيش مياد که برام سخته بتونم از کنارش بگذرم، سريع ميرم تو عالم خيال، ميرم جاهايي که دلم مي خواد باشم، شرايطي رو تو آينده براي خودم تصور مي کنم که لازمه ي بدست آوردنشون تلاش و کار جديه،… ، يا با خودم گذشته هاي دور و نزديک رو که برام شيرينن مرور مي کنم، هيچ کدوم هيچ دردي رو دوا نمي کنه، فقط مث کبک مي شم- چون ديگه مشکلات و سختي ها رو (حتي براي چند لحظه) نمي بينم و بهشون فکر نمي کنم -؛

چه  درديست در  ميان  جمع  بودن                     ولي  در  گوشه اي  تنها  نشستن

چه درديست نزد ديگران کوه بودن                     ولي در چشم خود آرام شکستن1 

 

خيلي ها فکر مي کنن که من . . . . نه. من ميتونم باشم ولي چرا تو ديد خودم نيستم، چرا؟ چرا چيزي … ، مگه بقيه منو بهتر از من مي شناسن، مگه کسي هست که منو بشناسه، مگه کسي هست که بخواد منو بشناسه.

اين آخري رو نمي دونم ولي آرزو مي کنم که باشه، چون يکي از معدود دلخوشيهام همينه .

 هميشه تو عالم خيال، عالم خيال برام آينده شده، يا شايدم آينده برام عالم خيال شده، … (حرفم يادم رفت!!)

چرا نمي تونم خودمو باور کنم، اعتماد کنم و چرا؛ شايد به خاطر تنبلي ذهني و جسمي به جايي رسيدم که ديگه همه چي بهانه اي باشه براي اينکه من فکر کنم خودمو نميشناسم.

آخه؛

مشتاق  گل  از سرزنش خار نترسد          حيران  رخ  يار از  اغيا ر نترسد

آنکه چو منصور زند لاف انا الحق          از طعنه س نامحرم اسزاز نترسد

اين نوشته هم مث فکرام، مث حرفام، مث منطقام، مث خيلي چيزاي ديگم، به هيچ چيز مربوط نيست و هست،

نه مي دونم چي مي خوام بگم، نه ميتونم بفهمم چي دارم ميگم ….

آخر سر ؛

چاره ي  م ا ساز  که  بي ياوريم                        گر تو  براني  به  که  روي آوريم

از پي توست اين همه بيم و اميد                         هم تو ببخشاي و ببخش اي کريم

                                                                                                        03:00        7/11/1384ن

خالی شدم.

الهی شکرت.

 

تا جايي که تو ذهنم مونده، بعد از این نوشتن بود که تا حدودی از شک فلسفی و غیر فلسفی که به خودم کرده بودم آزاد شدم، گر جه هنوزم من با خودم درگیرم!

پيام‌هاى ديگران

چهارشنبه، 9 فروردین، 1385

من دلم گرفته،

من بهارم، تو زميني

من زمينم تو درخت

من درختم تو بهار

                                                ناز انگشتاي تو باغم مي کنه

ميون جنگلا طاقم مي کنه

تو بزرگي مث شب

اگه مهتاب باشه يا نه

تو بزرگي مث شب

خود مهتابي تو اصلاً خود مهتابي تو

تازه، وقتي بره مهتاب و هنوز

شب تنها بايد بره راه درازي تا دم دروازه ي سحر

مث شب رود بزرگي مث شب

تازه روزم که بياد

تو نميري

مث شبنم

مث صبح

تو مث مخمل ابري

مث بوي علفي

مث اون ململ نازک

مث اون ململ مه

که روي عطر علفا

مثل «بلاتکليفي»!

مونده هاج و واج مردد

                   ميون موندن و رفتن

ميون مرگ و حيات!

تو مث برفي

تازه آبم که بشن برفا و عريون بشه کوه

تو مث اون قله ي مغرور بلندي

که به ابراي سياهي و

به باداي بدي، مي خندي!1

 

دلم گرفته، گر چه چندان عجيب نيست، ولي فکر مي کنم که اين دلتنگي از يه نوع ديگه است؛ که قبلاً تجربش نکردم. تو اين چند روز حسابي درکش کردم، حسش کردم و اگه اينا درست بوده باشند دارم سعي مي کنم اين حسو رو کاغذ بيارم، گر چه نمي شه(نه من مي تونم و نه حتي اين کار شدنيه).

تو زمان گم شدم، (حس جالبيه)، چيزي دور و برم نيست که زمان(وقت) رو تو قاب نشونم بده، نشونم بده که زمان داره اونقدر سريع مي گذره که به من حتي فرصت فکر کردن نمي ده، دلم مي خواد در مورد مکان هم اينطور باشه، گمش کنم ولي خوب آرزوي محاليه! فعلاً که از دو تا حفره ناظر مکانم.

گيجي، سرگرداني، حيراني، سرگشتگي،... ، چيزايي اند که الان احياجي بهشون ندارم ولي دارمشون، آگاهي، آرامش، زندگي، شادابي و طراوت چيزايي هستند که الان احتياج مبرم بهشون دارم ولي، ولي اونقدري که بايد ندارم.

«موج هاي دريا، که در وقت طلوع ماه و خورشيد اينقدر قشنگ و برازنده اند، چه کسي توانسته به آن اعتماد کند و روي آن بيفتد؟ ولي

       کوه محکم، اگر چه به ظاهر خشن است، تمام گلها روي آن قرار گرفته اند».2

 

نمي دونم چطور شد که اين جمله اينجا ظاهر شد، ولي مي دونم که دلم گرفته براي کوه محکم و خشني که يه گل بهش تکيه کنه و کوه باشه،..... ،

       نمي ترسم، مي گم؛

                 دل مي خواد منم يه کوه باشم! 

 

1.        احمد شاملو

2.      نامه هاي عاشقانه - نيما يوشيج

اينو در تاريخ 11/10/1384 نوشتم، دوباره وقتي خوندمش، احساس کردم که بايد بهتر بشه بنابراين سعي کردم که تصحيحش کنم، ولي بازم خالي از اشکال نيست.

پيام‌هاى ديگران

دوشنبه، 7 فروردین، 1385

دو روز

دو روز

 

شوهرم بعد از ماه ها از سفر برگشت.پسرم انگشتان کوچکش را لاي موهاي وزوزي او کرد:

«چقدر سفيد شده.»

دخترم گفت: «چقدر سياه شدهاي بابا.»

نگفتم لاغر شده اي. فقط خنديدم. هر دو به چشم هاي هم نگاه کرديم و لبخند زديم.چشم هاي شوهرم سبزند. کدر شده بودند و دور چشمانش پر از شيارهاي تيره و روشن بود. بعد از دو روز بايد برمي گشت. دستم را توي دستش گرفت و به زخم سوخته ي آن نگاه کرد.

«چي شده؟»

خنديدم. خيلي بلند. زخم مال وقتي بود که دوازده ساله بودم و شوهرم آن را بعد از سيزده سال زندگي مي ديد. آنقدر خنديدم که اشک از چشمانم سرازير شد. حالا ديگر داشتم گريه مي کردم. از خوشحالي. شوهرم مرا مي ديد. ميخچه ي کف پايم را و خالي که پشت گردنم بود.

شانه به شانه ي هم توي خيابان عريضي راه افتاديم. هوا شفاف بود و آفتاب انگار فقط براي روشن کردن صورت ها مي تابيد. جلو مغازه ها مي ايستاديم و من توي شيشه ي آن به خودمان نگاه مي کردم.

شوهرم جلو مغازه اي ايستاد:

«کدامش را مي پسندي؟»

«هيچکدام.»

اصرار کرد. پيراهن آبي بلندي را نشان دادم. تو رفتيم. پيراهن گران بود. آهسته گفتم:

«برويم.»

ولي شوهرم دسته ي اسکناسي از جيبش در آورد و شمرد. رويم را برگرداندم و نيمرخ او را از توي آيينه ديدم که پول را براي بار دوم مي شمرد. ميمون لنگ درازي براي دخترم و سه چرخه اي براي پسرم خريديم و برگشتيم.

شب شوهرم اسمم را صدا کرد. با اهنگي بسيار نرم.

«ميتوانم بمانم.»

داشت به سقف اتاق نگاه مي کرد.

«اگر... اگر تو بخواهي.»

من هم به سقف نگاه مي کردم. گچ هايش طبله کرده و آماده ي ريختن بود.

«اينجا کار پيدا مي کنم، با اين دستها...»

دستهايش انگشتاني کوتاه داشت و ناخنهايي پهن.

«تو هم خيلي سختي کشيدي، اين را مي فهمم.»

ميخواستم باز هم بشنوم.

«کارت آنجا خوب است. نمي شود ولش کني.»

قلبم تند و تند ميزد.

«ولش مي کنم... ولش مي کنم. اينجا کار گير ميآورم.»

«براي چي آخر؟»

«به خاطر تو.»

با اين جمله مي توانستم يک قرن تنهابمانم و فکر کنم به دو روزي که مال خودم بود. شوهرم حرف مي زد. صدايش هيجان سال هاي يش را داشت. رويم را به طرفش کردم و صداي خودم را همزمان با خاموش شدن چراغ شنيدم:

«برو.»

 

--فريبا وفي . حتی وقتی می خنديم.

 

پيام‌هاى ديگران

سه‌شنبه، 1 فروردین، 1385

موش و گربه - عبيد زاکاني

موش و گربه

اگر داري تو عقل و دانش و هوش بيا بشنو حديث گربه و موش
بخوانم از برايت داستاني که در معناي آن حيران بماني
* * *
اي خردمند عاقل و دانا قصۀ موش و گربه برخوانا
قصۀ موش و گربه‌ي منظوم گوش کن همچو دُر غلطانا
از قضاي فلک يکي گربه بود چون اژدها به کرمانا
شکمش طبل و سينه‌اش چو سپر شير دم و پلنگ چنگانا
از غريوش به وقت غريدن شير درنده شد هراسانا
سر هر سفره چون نهادي پاي شير از وي شدي گريزانا
* * *
روزي اندر شرابخانه شدي از براي شکار موشانا
در پس خُم مي‌ نمود کمين همچو دزدي که در بيابانا
ناگهان موشکي ز ديواري جست بر خُم مي خروشانا
سر به خُم برنهاد و مي نوشيد مست شد همچو شير غرانا
گفت کو گربه تا سرش بکنم پوستش پر کنم ز کاهانا
گربه در پيش من چو سگ باشد که شود روبرو به ميدانا
* * *
گربه اين را شنيد و دم نزدي چنگ و دندان زدي به سوهانا
ناگهان جست و موش را بگرفت چون پلنگي شکار کوهانا
موش گفتا که من غلام توام عفو کن بر من اين گناهانا
گربه گفتا دروغ کمتر گوي نخورم من فريب و مکرانا
مي شنيدم هرآن چه مي گفتي آروادين قحبۀ مسلمانا
* * *
گربه آن موش را بکشت و بخورد سوي مسجد شدي خرامانا
دست و رو را بشست و مسح کشيد ورد مي خواند همچو مُلّانا
بارالها که توبه کردم من ندرم موش را به دندانا
بهر اين خون ناحق اي خلاق من تصدق دهم دو من نانا
آن قدر لابه کرد و زاري کردي تا به حدي که گشت گريانا
* * *
موشکي بود در پس منبر زود برد اين خبر به موشانا
مژدگاني که گربه تائب شد زاهد و عابد و مسلمانا
بود در مسجد آن ستوده خصال در نماز و نياز و افغانا
اين خبر چون رسيد بر موشان همه گشتند شاد و خندانا
هفت موش گزيده برجستند هر يکي کدخدا و دهقانا
برگرفتند بهر گربه ز مهر هر يکي تحفه‌هاي الوانا
آن يکي شيشه‌ شراب به کف وآن دگر بره‌هاي بريانا
آن يکي طشتکي پر از کشمش وان دگر يک طبق ز خرمانا
آن يکي ظرفي از پنير به دست وان دگر ماست با کره نانا
آن يکي خوانچه پلو بر سر افشره، آب ليمو عمانا
* * *
نزد گربه شدند آن موشان با سلام و درود و احسانا
عرض کردند با هزار ادب کاي فداي رهت همه جانا
لايق خدمت تو پيشکشي کرده‌ايم ما قبول فرمانا
گربه چون موشکان بديد بخواند رزقکم في السماء حقانا
من گرسنه بسي بسر بردم رزقم امروز شد فراوانا
روزه بودم به روزهاي دگر از براي رضاي رحمانا
هرکه کار خدا کند به يقين روزي اش مي شود فراوانا
* * *
بعد از آن گفت پيش فرمائيد قدمي چند اي رفيقانا
موشکان جمله پيش مي رفتند تنشان همچو بيد لرزانا
ناگهان گربه جست بر موشان چون مبارز به روز ميدانا
پنج موش گزيده را بگرفت هر يکي کدخدا و ايلخانا
دو بدين چنگ و دو بدان چنگال يک به دندان، چو شير غرانا
آن دو موش دگر که جان بردند زود بردند خبر به موشانا
که چه بنشسته‌ايد اي موشان خاک تان بر سر اي جوانانا
پنج موش رئيس را بدريد گربه با چنگها و دندانا
* * *
موشکان را از اين مصيبت و غم شد لباس همه سياهانا
خاک بر سر کنان همي گفتند اي دريغا رئيس موشانا
بعد از آن متفق شدند که ما مي‌رويم پاي تخت سلطانا
تا به شه عرض حال خويش کنيم از ستم‌هاي خيل گربانا
شاه موشان نشسته بود به تخت ديد از دور خيل موشانا
همه يکباره کردنش تعظيم کاي تو شاهنشهي به دورانا
گربه کرده است ظلم بر ماها اي شهنشه اولم به قربانا
سالي يک دانه مي گرفت از ما حال حرصش شده فراوانا
اين زمان پنج پنج مي گيرد چون شده تائب و مسلمانا
درد دل چون به شاه خود گفتند شاه فرمود کاي عزيزانا
من تلافي به گربه خواهم کرد که شود داستان به دورانا
* * *
بعد يک هفته لشگري آراست سيصد و سي هزار موشانا
همه با نيزه‌ها و تير و کمان همه با سيف‌هاي برانا
فوج‌هاي پياده از يک سو تيغ‌ها در ميانه جولانا
چون که جمع آوري لشگر شد از خراسان و رشت و گيلانا
يکه موشي وزير لشکر بود هوشمند و دلير و فطانا
گفت بايد يکي ز ما برود نزد گربه به شهر کرمانا
يا بيا پاي تخت در خدمت يا که آماده باش جنگانا
* * *
موشکي بود ايلچي ز قديم شد روانه به شهر کرمانا
نرم نرمک به گربه حالي کرد که منم ايلچي ز شاهانا
خبر آورده‌ام براي شما عزم جنگ کرده شاه موشانا
يا برو پاي تخت در خدمت يا که آماده باش جنگانا
گربه گفتا که موش گه خورده من نيايم برون ز کرمانا
ليکن اندر خفا تدارک کرد لشکر معظمي ز گربانا
گربه‌هاي براق شير شکار از صفاهان و يزد و کرمانا
لشکر گربه چون مهيا شد داد فرمان به سوي ميدانا
* * *
لشکر موشها ز راه کوير لشگر گربه از کهستانا
در بيابان فارس هر دو سپاه رزم دادند چون دليرانا
جنگ مغلوبه شد در آن وادي هر طرف رستمانه جنگانا
آن قدر موش و گربه کشته شدند که نيايد حساب آسانا
حملۀ سخت کرد گربه چو شير بعد از آن زد به قلب موشانا
موشکي اسب گربه را پي کرد گربه شد سرنگون ز زينانا
الله الله فتاد در موشان که بگيريد پهلوانانا
موشکان طبل شاديانه زدند بهر فتح و ظفر فراوانا
شاه موشان بشد به فيل سوار لشگر از پيش و پس خروشانا
* * *
گربه را هر دو دست بسته به هم با کلاف و طناب و ريسمانا
شاه گفتا به دار آويزند اين سگ روسياه نادانا
گربه چون ديد شاه موشان را غيرتش شد چو ديگ جوشانا
همچو شيري نشست بر زانو کند آن ريسمان به دندانا
موشکان را گرفت و زد به زمين که شدندي به خاک يکسانا
لشگر از يک طرف فراري شد شاه از يک جهت گريزانا
از ميان رفت فيل و فيل سوار مخزن تاج و تخت و ايوانا
هست اين قصۀ عجيب و غريب يادگار عبيد زاکانا
جان من پند گير از اين قصه که شوي در زمانه شادانا
غرض از موش و گربه برخواندن مدعا فهم کن پسر جانا

پيام‌هاى ديگران

*

آرشیو وبلاگ
فروردین ١
شهریور ١
تیر ١
اردیبهشت ١
فروردین ١
اسفند ١
بهمن ١
دی ١
آذر ١
آبان ١
مهر ١
شهریور ١
ادامه آرشیو

لینک ها
جستجوگر فارسی
قرآن حافظ مولوی سعدی شاهنامه
collections of links

HoPe Links
جستجوگر فارسی
آلبوم عکس

شمارنده


Powered by :
پرشین وبلاگ

   

  RSS 2.0